کتاب وقتی نیچه گریست

جملاتی از کتاب وقتی نیچه گریست

9+

کتاب وقتی نیچه گریست / اروین د.یالوم / مترجم: سپیده حبیب / نشر قطره / چاپ سیزدهم

 

کتاب وقتی نیچه گریست، رمانی روان‌کاوانه و تحلیلی است که کمتر کسی است حداقل نام آن را یک‌بار نشنیده باشد. کتاب وقتی نیچه گریست که به قلم قدرتمند اروین د.یالوم در سال ۲۰۰۵ میلادی نگاشته شده است، سرشار از فکت‌های تاریخی است. به‌طوری‌که خواننده با داستانی مستند مواجه است.

بااینکه داستان اصلی این کتاب پیرامون ملاقات دکتر برویِر (پزشک و فیزیولوژیست اتریشی و نخستین طلایه‌دار علم روانکاوی) و فریدریش نیچه (فیلسوف آلمانی) است، اما ما با شخصیت‌های اصلی و تأثیرگذار تاریخ روانکاوی و روان‌درمانی ازجمله زیگموند فروید نیز آشنا می‌شویم.

کتابوقتی نیچه گریست تنها رمانی درباره‌ی وسواس نیست؛ این کتاب می‌تواند جرقه‌ی سرمشق‌های مهمی را پیرامون هستی‌شناسی، معنی زندگی، امید، روابط زناشویی و … در ذهن خواننده ایجاد کنند.

اگر جملاتی از کتاب وقتی نیچه گریست را که در پایین این پست نوشته‌ام بخوانید، با مفاهیم اصلی کتاب وقتی نیچه گریست و تفکر حاکم بر این رمان تا حدود زیادی آشنا خواهید شد. درهرحال این رمان کم‌نظیر و تأثیرگذار را باید خط به خط خواند و با داستان اصلی‌اش همراه شد.

کتاب وقتی نیچه گریست

جملاتی از کتاب وقتی نیچه گریست

  • هر یک از وضعیت‌های روانی، رنگ‌آمیزی عاطفی خاص خود را دارند: حالت خودبینی، دارای زوایای تیز و خشن است و زشتی، تندمزاجی، خودپسندی و دلتنگی را به ذهن می‌آورد. در مقابل، حالت دیگر گرد و بی زاویه است و نرم و پذیرنده می‌نماید.
  • شوپنهاور معتقد است چیزی به نام کمک به دیگری وجود ندارد، بلکه هرکس می‌خواهد بر دیگری مسلط شود و بر اقتدار خود بیفزاید.
  • نه، به کتاب نوشتن فکر نمی‌کردم، بلکه در فکر خواندن این کتاب‌ها بودم. اوه، فرستادن این‌همه اطلاعات به داخل مغز، آن‌هم از یک روزنه‌ی سه میلی‌متری وسط عنبیه، چه مشقت بی‌پایانی است!
  • نظریه‌ی هِلمْهولْتْس: هرگاه بار الکتریکی اضافی مغز که عامل ایجاد علامت است، از طریق تصفیه‌ی هیجانی تخلیه شود، علامت به‌طور کامل و ناگهانی محو خواهد شد!
  • برویر معتقد است لذت موردِ مشاهده بودن، چنان عمیق است که شاید رنج حقیقی از کهن‌سالی، داغ‌دیدگی و یا داشتن عمر بیشتر نسبت به کسانی که دوستشان داریم، هراس از ادامه دادن به زندگی‌ای است که در آن دیگر کسی قادر به مشاهده‌ی ما نباشد.
  • نیچه پاسخ داد: «گاهی آموزگاران باید سخت‌گیری کنند. پیام‌های دشوار را باید به مردم داد، زیرا زندگی دشوار است، مردن نیز.»
  • نیچه ادامه داد: «دستیابی به حقیقت از عدم اعتقاد و تردید آغاز می‌شود، از میلی کودکانه که کاش این‌طور می‌شد!

میل به نامیرایی، همان میل کودک است به بقای همیشگی نوک پستان برجسته‌ی مادر، این ماییم که نام “خدا” بر آن نهاده‌ایم! نظریه‌ی تکامل، به روشی علمی، زائد بودن چنین خدایی را به اثبات رسانیده است، گرچه داروین جسارت پیگیری شواهدی را که به این نتیجه‌ی درست منتهی می‌شدند نداشت. مطمئنم شما نیز تصدیق می‌کنید که ما خود خدا را آفریده‌ایم و اکنون همگی دست‌به‌دست هم داده‌ایم و او را کشته‌ایم.»

  • نیچه گفت: «حقیقت خود مقدس نیست. آنچه مقدس است، جستجویی است که برای یافتن حقیقت خویش می‌کنیم! آیا کاری مقدس‌تر از خودشناسی سراغ دارید؟ کارهای فلسفی من، به تعبیری از ماسه ساخته می‌شوند؛ دید من مرتباً تغییر می‌کند. ولی یکی از جملات ماندگار من این است: “بشو، هر آنکه هستی!” بدون حقیقت چگونه می‌توان فهمید کیستیم و چیستیم؟»
  • نیچه تقریباً فریاد زد: «امید؟ امید مصیبت آخرین است! … امید بدترین بلاست، زیرا عذاب را طولانی می‌کند.»
  • باید مخزنی از افکار پیچیده در مغز باشد، جایی ورای خودآگاهی، ولی هوشیار و آماده برای زمانی که خوانده شوند و بر صحنه‌ی تفکر خودآگاه قدم گذارند. در این مخزن ناخودآگاه، نه‌تنها افکار بلکه احساسات هم جای دارند.
  • نیچه: «همان‌گونه که پوست، اجزایی چون استخوان‌ها، عضلات، روده‌ها و رگ‌ها خونی را در برگرفته و آن‌ها را از دید انسان مخفی ساخته است، خودبینی و غرور نیز پوششی برای بی‌قراری‌ها و هیجانات روح‌اند، پوستی که بر روح آدمی کشیده شده است.»
  • جوینده‌ی حقیقت، باید به موشکافی روانی خود دست بزند. خطای بزرگ‌ترین فیلسوفان نیز در این بوده است که از بررسی انگیزه‌های شخصی خود غفلت کرده‌اند. برای کشف حقیقت، فرد بایستی در ابتدا خویشتن را به‌درستی بشناسد. برای رسیدن به چنین مرحله‌ای، باید از چشم‌اندازهای روزمره و حتی از زمان و مکان خویش رها شد و از دور به ارزیابی خود پرداخت!»
  • نیچه پاسخ داد: «تا بخواهید افکاری دارم که نمی‌توان کسی را در آن‌ها شریک کرد! شما مشتاق گفتگویی هستید که چیزی در آن پنهان نشود. من معتقدم که نام واقعی چنین موقعیتی، دوزخ است. آشکار کردن خویش بر دیگری، پیش‌درآمد خیانت است و خیانت، بیزاری می‌آورد. این‌طور نیست؟»
  • نیچه گفت: «بیماری، مرا با حقیقت مرگ نیز آشنا کرد. گاهی باور می‌کنم به بیماری لاعلاجی مبتلا هستم که به‌زودی مرا از پای درخواهد آورد. چشم‌انداز مرگ قریب‌الوقوع، موهبتی عظیم است: از ترس فرارسیدن مرگ، پیش از به پایان رسیدن آنچه باید بنویسم، بی‌وقفه کارکرده‌ام. آیا هرچه پایان، مصیبت‌بارتر باشد، اثر هنری عظیم‌تری خلق نخواهد شد؟ چشیدن طعم مرگ، به من وسعت دید و شجاعت بخشیده است. در مقام استاد، زبان‌شناس یا فیلسوف بودن مهم نیست. آنچه مهم است، شجاعتِ خود بودن است!»
  • نیچه پاسخ داد: «من درباره‌ی پیروزی و غلبه بر بیماری صحبت می‌کنم. ولی در مورد انتخابش مطمئن نیستم؛ شاید فرد بتواند بیماری‌اش را برگزیند. بستگی دارد آن فرد که باشد. روح همچون یک جوهر منفرد عمل نمی‌کند. بخش‌هایی از ذهن ما، به‌طور مستقل کار می‌کند. شاید “من” و بدنم، برای ذهنم توطئه‌ای چیده باشیم. می‌دانید که ذهن، شیفته‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌ها و روزن‌هاست.»

برویر پرسید: «آیا منظور شما این است که در درون ذهن ما، امپراتوران ذهنی مستقل و جداگانه‌ای حکمرانی می‌کنند؟»

«گریزی از این نتیجه نیست. درواقع بیشتر زندگی ما، زیر سلطه‌ی غرایز است. شاید نمایش‌های ذهنی آگاهانه‌ی ما، تنها اندیشه‌ی بعد از عمل هستند: عقایدی که پس از عمل پدید می‌آیند و توهم قدرت و تسلط را به ما القا می‌کنند.»

  • برویر ادامه داد: «من معتقدم که فرد ممکن است با گزینش راهی که به افزایش فشارهای زندگی می‌انجامد، ناخودآگاه بیماری‌اش را انتخاب کند. وقتی فشار به‌اندازه‌ی کافی افزایش یافت و یا مزمن شد، بعضی دستگاه‌های آسیب‌پذیر بدن را مورد هدف قرار می‌دهد. هدف میگرن، دستگاه عروقی است؛ بنابراین متوجه هستید که من از یک گزینش غیرمستقیم سخن می‌گویم: فرد بیماری‌اش را مستقیم انتخاب نمی‌کند، بلکه فشار را برمی‌گزیند و این فشار است که بیماری را انتخاب می‌کند!»
  • «هیچ‌کس هرگز کاری را تنها به خاطر دیگران انجام نداده است. همه‌ی اعمال ما خودمدارانه اند. هرکس تنها در خدمت خویش است؛ همه تنها به خود عشق می‌ورزند.»

کلام نیچه سرعت گرفته بود.

«به نظر می‌رسد از صحبتم متعجب شده‌اید. این‌طور نیست؟ شاید به کسانی می‌اندیشید که به آنان عشق می‌ورزید. بیشتر غور کنید تا دریابید که آن‌ها را دوست ندارید: آنچه دوست می‌دارید، حس مطبوعی است که از عشق ورزیدن به آن‌ها در شما ایجاد می‌شود! شما اشتیاق را دوست دارید، نه کسی را که اشتیاق برمی‌انگیزد.»

  • زندگی طولانی است و درمان بیمار نیز نیازمند زمان است. بیمار ممکن است چیزی از طبیب بیاموزد و آن را در سر داشته باشد تا زمانی که آمادگی لازم برای عمل به دستور طبیب را در خود بیابد. … بیمار زمانی صحبت‌های شما را می‌شنود که آماده‌ی شنیدنشان باشد. شاید بعدها.»
  • ناامیدی بهایی است که فرد برای خودآگاهی می‌پردازد.
  • قله، نقطه‌ی اوج زندگی است! ولی ایراد قله‌ها این است که انسان را به سراشیبی می‌اندازد. بر این قله، همه‌ی زندگی‌ام را به تماشا نشسته‌ام؛ و این چشم‌انداز برایم دلپذیر نیست. تنها چیزی که می‌بینم سالخوردگی، نقصان، پدر بودن و پدربزرگ شدن است.»
  • نیچه گفت: «شاید یک مرد، تنها با مرد بودن می‌تواند زنانگیِ وجود یک زن را آزاد کند.»
  • بهتر است یک تمرین فکری انجام دهیم. لطفاً تا فردا به این پرسش فکر کنید: اگر شما به این افکار بیگانه نیندیشید، به چه فکر خواهید کرد؟»
  • من افراد زیادی را می‌شناسم که از خود بیزارند و برای رفع آن می‌کوشند نظر مثبت دیگران را به خود جلب کنند. ولی این راه‌حل نادرست و در حکم تفویض اقتدار به دیگران است. وظیفه‌ی شما این است که خود را همان‌طور که هستید بپذیرید، نه آن‌که به دنبال راهی برای مقبولیت یافتن نزد من باشید.
  • نیچه گفت: «روابط جنسی تفاوتی با سایر روابط ندارد و نوعی جنگ قدرت محسوب می‌شود. اساس شهوت جنسی، شهوت چیرگی کامل بر ذهن و جسم دیگری است.

اگر عمیق بنگرید، خواهید دید این شهوت نیز، شهوت غلبه بر دیگران است. عاشق کسی نیست که عشق می‌ورزد؛ بلکه هدفش تصاحب معشوق است. آرزویش این است که دنیا را از کالای گران‌بهای خود محروم سازد. او همچون روحی لئیم و اژدهایی است که از گنج زرین خود پاسداری می‌کند!»

[برویر]: «ولی شما احساس جنسی را خارج از حیطه‌ی تناسلی در نظر می‌گیرید. من فشار جنسی را در اعضای تناسلی خود حس می‌کنم، نه در حوزه‌ی انتزاعی و ذهنی قدرت!»

نیچه تصریح کرد: «نه من دقیقاً آن را با نام درستش می‌نامم! من به مردی که نیاز جنسی‌اش را در چنین رابطه‌ای ارضا می‌کند، خرده نمی‌گیرم. ولی از مردی که آن را گدایی می‌کند، بیزارم؛ مردی که قدرتش را به زنی بخشنده واگذار می‌کند، زنی حیله‌گر که از ضعف خود و قدرت مرد، قدرت خویش را می‌سازد.»

  • آیا بهتر نیست پیش از تولیدمثل، بیافرینیم و برازنده شویم؟ وظیفه‌ی ما در قبال زندگی، آفریدن موجودی برتر است، نه تولید موجودی پست‌تر. هیچ‌چیز نباید به تکامل قهرمان درونی شما خللی وارد کند. اگر شهوت راه بر این تکامل می‌بندد، باید بر آن نیز چیره شد.
  • شما می‌خواهید پرواز کنید، ولی پرواز را نمی‌توان با پرواز آغاز کرد. ابتدا باید چگونه راه رفتن را به شما بیاموزم؛ و نخستین گام در راه رفتن، درک این نکته است، کسی که از خویش تبعیت نکند، دیگری بر او فرمان خواهد راند. سهل‌تر و بسیار سهل‌تر است که از دیگری اطاعت کنی تا خود، راهبر خویش باشی.
  • کسانی که در آرزوی آرامش و شادی روح‌اند، باید ایمان آورند و آن را مشتاقانه پذیرا شوند؛ و آنان که در پی حقیقت‌اند، باید آرامش ذهن را ترک گویند و زندگی‌شان را وقف پرسش‌ها کنند. این نقطه‌ی آغازین حرکت است: باید میان آسایش و جستجوی حقیقت یکی را برگزید!
  • چه کسی قول راحتی به شما داده بود؟ بدخوابی دارید! که چه؟ چه کسی به شما قول خواب راحت داده بود؟ نه مشکل در احساس ناراحتی نیست. مشکل این است که ناراحتی شما برای آنچه باید، نیست!
  • دکتر برویر می‌کوشد مرا متقاعد کند که رازگویی من برای کارمان ضروری است، به او کمک می‌کند راحت‌تر صحبت کند، ما را “انسانی‌تر” جلوه خواهد داد، انگار باهم غوطه خوردن در کثافات، به معنای انسان بودن است! می‌کوشم به او بیاموزم که دل‌باختگان حقیقت، از دریای طوفانی و چرکین نمی‌هراسند. آنچه ما را می‌ترساند، آب کم‌ژرفاست!
  • تو مانند من چشمان تیزبینی داری. تو به ژرفای زندگی می‌نگری. تو می‌بینی که دستیابی به اهداف نادرست بیهوده است و تعیین اهداف نادرست جدید، از آن بیهوده‌تر. صفر در هر عددی ضرب شود، نتیجه صفر است!
  • از فاصله‌ای دور به تماشای خودت بنشین. یک چشم‌انداز وسیع، همواره از شدت مصیبت می‌کاهد. اگر به‌اندازه‌ی کافی صعود کنیم، به ارتفاعی می‌رسیم که در آن، مصیبت دیگر مصیبت‌بار جلوه نمی‌کند.
  • هرچه می‌بینیم و همین‌طور همه‌ی دانش ما نسبی است. ما خود تجربه‌ی خود را می‌سازیم؛ و این توانایی را داریم که دست‌ساخته‌ی خویش را به دست خویش نابود کنیم.
  • او تأکید زیادی بر ابراز خشم دارد. امروز مار واداشت ده بار به برتا دشنام دهم. دستکم این روشش برایم قابل‌درک است. تخلیه‌ی خشم را می‌توان از جنبه‌ی فیزیولوژیک توجیه کرد: تحریک الکتریکی جمع شده در قشر مغز، باید به‌طور متناوب تخلیه شود.
  • ایمن زیستن، خود خطرناک است. خطرناک و مهلک.
  • [برویر]: ماتیلده زیباست، ولی تبسمش نفوذی بر من ندارد. نه ماتیلده هیچ جادویی برای من ندارد. نمی‌دانم چرا.»

نیچه گفت: «جادو نیازمند ابهام و معماست. شاید جادوی او، از پس این آشنایی چهارده‌ساله‌ی زندگی زناشویی باطل شده است.»

  • نیچه گفت: «آه، من این معمای پیچیده را می‌شناسم. خواستنی‌ترین زن، آن است که از همه هراس‌انگیزتر باشد. البته نه به خاطر آنچه هست، بلکه به خاطر آنچه ما از او می‌سازیم. بسیار غم‌انگیز است!»
  • ظاهر زندگی بورژوازی تباه‌کننده است. همه‌چیز بیش‌ازحد آشکار است، به‌راحتی می‌توان تا آخرش را خواند و همه‌ی کارها به پایان مشخصی منتهی می‌شود. می‌دانم دیوانگی است، ولی زندگی دوگانه، یک زندگی اضافی است. نوید ادامه را تا ابد می‌دهد.
  • گاهی فکر می‌کنم تنهاترین انسان هستی‌ام؛ و مانند تو، این حس ارتباطی به حضور دیگران ندارد. درواقع از دیگرانی که به تنهایی‌ام دستبرد می‌زنند، ولی همراهی و مصاحبتی ارزانی‌ام نمی‌کنند، بیزارم. با گرامی نداشتن آنچه برای من گرامی است! گاه به دوردست زندگی خیره می‌شوم، ناگهان به اطرافم می‌نگرم و می‌بینم هیچ‌کس مرا همراهی نمی‌کند؛ تنها همراهم، زمان است.
  • «تو چیزی را به برتا نسبت می‌دهی که دستاورد خود توست.»

«منظورت چیست؟»

«اینکه تو هنوز، همچون گذشته، تنهایی؛ همان‌قدر تنها که هر انسانی محکوم به آن است. تو شمایلی به دست خود ساخته‌ای و از همراهی‌اش نیرو می‌گیری. شاید بیش از آنچه خودت فکر می‌کنی، مذهبی هستی!»

  • ما باید به معنا بنگریم. علامت، چیزی نیست جز پیام‌آوری که پیغام ترس را از درونی‌ترین قلمرو انسانی به سطح می‌آورد! دلواپسی‌های ژرف درباره‌ی فناپذیری، مرگ خدا، انزوا، هدف، آزادی؛ دلواپسی‌های عمیقی که در تمام عمر به بند کشیده شده‌اند، اکنون بند می‌گسلند و بر درودیوار ذهن می‌کوبند. می‌خواهند شنیده شوند؛ و نه‌تنها شنیده، که زنده شوند.
  • کشیش‌های کلیسا تعلیم می‌دهند که ابلیس دشمن ایمان است، که ابلیس برای تضعیف ایمان به هر لباسی درمی‌آید و چیزی خطرناک‌تر و موذیانه‌تر از ابلیس در ردای شکاکیت و تردید نیست.

ولی چه کسی ما شکاکان مقدس را حفظ خواهد کرد؟ چه کسی خطرهای عشق به فرزانگی و نفرت از بندگی را به ما گوشزد خواهد کرد؟ آیا موضوع دعوت من، این خواهد بود؟ ما شکاکان هم دشمنان خود را داریم، شیاطینی که تردید ما را تضعیف می‌کنند و دانه‌های ایمان را به ماهرانه‌ترین شکل می‌کارند. پس ما خدایان را می‌کشیم، ولی جانشینانشان را تقدیس می‌کنیم: آموزگاران، هنرمندان، زنان زیبا.

ما شکاکان، باید هوشیار باشیم و محکم. غریزه‌ی مذهب، بی‌رحم است.

  • بهنگام بمیر! تا زنده‌ای، زندگی کن! اگر زندگی‌ات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی بهنگام زندگی نمی‌کند، نمی‌تواند بهنگام بمیرد.
  • برویر گفت: «می‌خواهی بگویی هر عملی که انجام می‌دهم و هر دردی که تجربه می‌کنم، تا ابد تجربه خواهد شد؟»

«بله، بازگشت ابدی به این معناست که هرگاه عملی را برمی‌گزینی، باید بتوانی آن را برای همه‌ی ابدیت برگزینی. این مسئله در مورد هر عملی که انجام نشود، هر فکری که به سخن درنیاید و هر گزینه‌ای که از آن اجتناب شود هم صدق می‌کند. همه‌ی زندگی نازیسته، درون تو جمع خواهد شد و تا ابد زیسته نخواهد شد؛ و ندای وجدانت که به آن بی‌اعتنا بوده‌ای، تا ابد بر سرت بانگ خواهد زد.»

  • «تنها چیزی که هم‌اکنون به آن عشق می‌ورزم، اندیشه‌ی تکمیل وظایفم در قبال دیگران است، فریدریش

«وظیفه؟ آیا وظیفه می‌تواند بر عشق تو به خویشتن و تلاشت برای رسیدن به آزادی مطلق پیشی گیرد؟ تا به خویشتن دست نیافته‌ای، “وظیفه” کلمه‌ای توخالی خواهد بود. با این کلمه، از دیگران برای بزرگ جلوه دادن خویش استفاده خواهی کرد.»

برویر تمام نیرویش را برای مقابله‌ای دیگر فراخواند: «چیزی به نام وظیفه در قبال دیگران وجود دارد، و من به چنین وظیفه‌ای وفادار بوده‌ام. دست‌کم جرئت پافشاری بر این باور در من هست.»

«یوزف، بهتر است انسان جرئت تغییر باورهایش را بیاید. وظیفه و ایمان فریبی بیش نیست، حجابی برای پوشاندن آنچه در پسشان است. رهاسازی خویشتن به معنای گفتن نه‌ای مقدس، حتی به وظیفه است.»

نیچه ادامه داد: «تو می‌خواهی خودت شوی، چند بار این را از تو شنیده‌ام؟ چند بار زار زده‌ای که هرگز آزادی‌ات را نشناخته‌ای؟ مهربانی، وظیفه و ایمان، میله‌های زندان تو هستند. این پاک‌دامنی‌های حقیر، تو را هلاک خواهند ساخت. تو باید شرارت را در وجود خویش بشناسی. نمی‌توان نیمه آزاد بود: غرایزت نیز تشنه‌ی آزادی‌اند، سگان وحشی در سرداب وجودت برای رهایی پارس می‌کنند. گوش کن، صدایشان را نمی‌شنوی؟»

برویر ملتمسانه گفت: «ولی من نمی‌توانم آزاد باشم. من پیمان مقدس زناشویی بسته‌ام. وظیفه‌ای نسبت به فرزندانم، شاگردانم و بیمارانم دارم.»

«برای ساختن فرزندان، باید نخست خویشتن را بسازی. در غیر این صورت، فرزندان را برای نیازهای حیوانی، فرار از تنهایی یا پر کردن چاله‌های وجودت پدید آورده‌ای. وظیفه‌ی تو به‌عنوان یک والد، تنها ساختنِ خودی دیگر، یوزفی دیگر نیست، بلکه چیزی برتر است، چیزی همانند آفریدن یک آفریننده.»

نیچه بی‌رحمانه ادامه داد: «و همسرت؟ آیا او نیز مانند تو در این زناشویی به بند کشیده نشده است؟ ازدواج نباید زندان باشد، بلکه باید باغی باشد که چیزی برتر در آن کشت می‌شود. شاید تنها راه برای حفظ زناشویی‌ات، دست کشیدن از آن باشد.»

«من پیمان مقدس زناشویی بسته‌ام.»

«ازدواج پیوندی سترگ است. این‌که دو تن تا ابد عاشق بمانند، بسیار سترگ است. بله، زناشویی مقدس است. ولی…» نیچه خاموش شد.

برویر پرسید: «ولی؟»

نیچه با لحنی خشن گفت: «زناشویی مقدس است. ولی شکستن پیمان زناشویی، بهتر از شکسته شدن به‌وسیله‌ی آن است!»

  • باید پیش از “ما” شدن، نخست “من” شوم. من زمانی انتخاب‌هایم را کرده‌ام که برای انتخاب کردن، هنوز شکل نگرفته بودم.»
  • وظیفه، نزاکت، ایمان داشتن، فارغ از خویش بودن، مهربانی، همه و همه داروهایی هستند که انسان را به خواب می‌برند. خوابی بس عمیق که اگر بتواند، تنها در انتهای راه زندگی از آن بر خواهد خاست. آن‌هم برای اینکه بداند هرگز زندگی نکرده است.
  • «ولی حالا دیگر هیچ ندارم.»

«هیچ همه‌چیز است! برای نیرومند شدن، ابتدا باید ریشه‌هایت را در هیچ فرو بری و رویارویی با تنهاترین تنهایی‌ها را بیاموزی.»

  • برای ارتباط واقعی با یک فرد، ابتدا باید با خود مربوط شد. اگر نتوانیم تنهایی‌مان را در آغوش کشیم، از دیگری به‌عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست. تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهین –بی‌نیاز از حضور دیگری- زندگی کند، توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت؛ تنها در این صورت است که بزرگ شدنِ دیگری برایش مهم می‌شود.

 

معین قوی

جمعه، ۱۸ خرداد ۱۳۹۷

9+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *