دکلمه شعر

دکلمه شعر: بانو ندارم طاقت دوری

4+

این شعر را زمستان ۱۳۹۴ سرودم. زمستانی سرد و تلخ. زمستانی که منتظر گرما بود…


.

بانو ندارم طاقتِ دوری

برگرد… اینجا سرد و متروک است

برگرد… از دوریـــت می ترسم

این فاصله بدجووور مشکوک است

.

دور از تو هر شب در فرار از درد

با شیشه های الکلی مستم

دنیای بی تو مرگ خوبی هاست

دل را به دنیای بدی بستم

.

از صبح تا شب توی این آشوب

درگیرِ افکاری پر از دردم

در رفت و آمدهای بی وقفه

پیوسته دنبالِ تو می گردم

.

وقتی از اینجا رخت بربستی

فصلِ شکفتن ها به سر آمد

تقویم، غمگین رفت با گریه

از بهمنی دائم خبر آمد

.

در پانزده روز از جدایی مان

با یک درامِ تلخ دم سازم

تو نیستی… من در پیِ لبخند

با خاطراتت صحنه می سازم

.

اینجا برای مرگِ خوشبختی

بی وقفه و پیگیـــر، در کارند

برگرد… می ترسم حسودان از

رازِ دلِ ما پرده بردارند

.

این شهر در رؤیایِ تو مُرده

کابوس دارد… مملو از گیجی ست

تهرانِ بی تو مرگِ احساس است

تهرانِ بی تو مرگِ تدریجی ست

.

برگرد بانو شهر غمگین است

دلخسته ام از شادیِ زوری

برگرد… می فهمی زبانم را؟

“بیلا نیه سم تاقه تی دووری”*

.

.

* مصرعی از شاعر کرد زبان: عباس کمندی

«معین قوی»


 

4+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *