زندگی در پیش رو رومن گاری

معرفی کتاب زندگی در پیش رو، رومن گاری

3+

«زندگی در پیش رو» / رومن گاری / مترجم: لیلی گلستان / نشر بازتاب نگار / چاپ یازدهم، ۱۳۸۷

 

دومین کتابی بود که از رومن گاری خواندم. دیوانه ای جنون زده در نویسندگی که مانند بسیاری از بزرگان ادبیات امروز جهان، بی پرده و صریح از اتفاقات و حالا روحی (حتی جزئی ترین و شخصی ترینشان) می نویسد و می گوید. آن چنان خوب می گوید که تو در پسِ جملاتی که به نقطه رسیده اند، صدای راوی و نویسنده را می شنوی و در تلاطم حالات حسی روایت، وارد دهلیزهای پر پیچ و خم داستان می شوی.

زندگی در پیش رو، داستان پسر بچه ای است که در دنیای غمگین و سیاهش به دنبال کشف زندگی و پیدا کردن مفهوم زندگی است. مفهومی که حتی اگر پیدا شود، برای پسری عرب که در کنار زنی یهود در فرانسه زندگی می کند؛ تفاوت و معنای چندانی نخواهد داشت. تنها معنای زندگی را که آن را از دوست پیرمردش دریافت کرده این است که زندگی بدون دوست داشتن و عشق، امکان پذیر نیست: کنار آمدن با زندگی در پیش رو سخت است. و زندگی برای محمد سخت تر.

برای من «محمد» رومن گاری، شباهت زیادی به «هولدن کالفیلد» سالینجر داشت. هر دو از طیف سنی یکسانی بودند با خشونت ها و دردها و جنونی مشترک. البته که دنیایشان تفاوت های زیادی با هم داشت. محمد نویسنده ای است که بی پرده با ما سخن می گوید. پسری که نمی داند پدرش کیست و مادرش را هم هرگز ندیده است. مادری که کارگری جنسی بود و … . بخوانیدش!

زندگی در پیش رو - رومن گاری
زندگی در پیش رو – رومن گاری

جملاتی از کتاب زندگی در پیش رو:

  • بهش گفتم: فراموشت نمی کنم. سال ها گذشت و فراموشش نکردم. گاهی اوقات ترس برم می داشت، چون هنوز زندگیِ درازی در پیش داشتم، و چطور می توانستم به خودم، به خودِ بیچاره اماطمیان بدهم؛ در حالی که مداد پاک کن به دست خداست؟
  • اگر چیزی را خوب بلد باشم، همین دویدن است. بدون دویدن، در زندگی هیچ کاری نمی شود کرد.
  • فکر می کنم که این گناهکارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس، بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند.
  • – محمد کوچولویم، تو بچه ی قشنگی هستی. فکر کن که پدرت در جنگ الجزیره کشته شده. این که آدم قهرمان آزادی باشد خیلی بااهمیت و زیباست.

– آقای هامیل، ترجیح می دهم به جای قهرمان پدر داشتم. ترجیح می دادم که پدرم یک جاکش خوب بود و از مادرم نگهداری می کرد.

  • در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی می خوریم، می شود زد به چاک. اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار می شوم، می خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد.
  • …آقای هامیل می گفت آرتور شکل یک بت را پیدا کرده و این بر خلاف قوانین مذهبی ماست. من آدم مؤمنی نیستم، اما حقیقت این است که وقتی چیزی دارید که کمی عجیب است و شبیه هیچ چیز هم نیست، امیدوارید که شاید بتواند کاری بکند.
  • چیزی که همیشه برایم عجیب بوده این است که اصولاً اشک در برنامه ی خلقت پیش بینی شده است. یعنی آدم بناست گریه کند. باید پیش بینی شده باشد. واقعاً که هیچ سازنده ی محترمی چنین کاری نمی کند.
  • هیچ چیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می دهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته.
  • بچه ها تا وقتی که خطرناک نشده اند، مورد اطمینانند. …آدم ها همیشه وقتی حس می کنند که بچه ای هنوز به سنی نرسیده که بتواند لات باشد، احساس راحتی می کنند.
  • فکر می کنم آدم برای زندگی کردن باید از زمان جوانی دست به کار شود، چون بعداً تمام ارزش هایش را از دست می دهد و هیچ کس هم در حقش لطفی نمی کند.
  • …تف به هرچه هروئینی است. بچه هایی که هروئین می زنند به خوشبختی همیشگی عادت می کنند، کارشان تمام است. چون خوشبختی وقتی حس می شود که کمبودش را حس کنیم. آنهایی که از این چیزها به خودشان تزریق می کنند حتماً در جستجوی خوشبختی هستند و فقط احمق ترین احمق ها برای پیدا کردن آن، چنین راهی را انتخاب می کند.
  • چه حرف ها، «نباید بترسی». مزخرف می گفت. آقای هامیل می گفت که ترس مطمئن ترین متحد ماست و بدون آن خدا می داند چه بر سرمان می آید.
  • در وضعی مثل وضع من، جوانک هایی را می شناسم که خودشان را با انواع کثافت ها مشغول می کنند. اما من برای خوشی و شادی حاضر نیستم کون زندگی را بلیسم. باهاش تعارفی ندارم. گور پدرش کرده.
  • آقای هامیل می گوید با کلمات می شود همه کار کرد، بی آنکه کسی را به کشتن بدهیم. به وقتش خواهیم دید. آقای هامیل می گوید کلمات از هر چیزی قوی ترند.
  • رزا خانم می گوید زندگی می تواند زیبا باشد، اما هنوز کسی آن را زیبا ندیده و فعلاً باید سعی کنیم که خوب زندگی کنیم.
  • لولا خانم هم می گفت که شغل جندگی به خاطر رقبای مجانی، دارد نابود می شود. جنده هایی که پول نمی گیرند؛ از طرف پلیس تعقیب نمی شوند و پلیس فقط یقه ی کسانی را که برای خودشان ارزشی قائلند می چسبد.
  • زندگی موجب زیستنِ مردم می شود، بدون اینکه توجه کنند بر آن ها چه می گذرد.
  • فکر می کنم که پیرها همانقدر باارزش هستند که دیگران، حتی اگر یکریز تحلیل بروند. آن ها هم مثل من و شما احساس دارند و حتی گاهی اوقات بیشتر از ما رنج می برند، چون نمی توانند از خودشان دفاع کنند. اما طبیعت که رذالت ها دارد، بهشان حمله ور می شود و زجرکُش شان می کند. میان ما آدم ها، این وضع از دل طبیعت هم بدتر است؛ چون خلاص کردن پیرها ممنوع است، در حالی که طبیعت آهسته حلق شان را فشار می دهد، تا جایی که چشم هایشان از کاسه بیرون می زنند.
  • پله ها را دو تا یکی رفتم پایین و دویدم. برای نجات از این دردسر نبود که می دویدم، چون نجاتی وجود نداشت. فقط برای این می دویدم که دیگر آنجا نباشم.
  • از چه مطمئن باشم؟ من از هیچ چیز مطمئن نیستم، ما به دنیا نیامده ایم که اطمینان داشته باشیم.
  • من هرگز ندانسته بودم که برای جلب توجه چه باید می کردم. باید کسی را می کشتم یا گروگان می گرفتم یا چه می دانم. برایتان قسم می خورم که توی دنیا آن قدر بی توجهی زیاد است که مجبور به انتخاب هستیم، عیناً مثل تعطیلات که نمی شود هم به ییلاق رفت هم به کنار دریا. آدم مجبور است از بین بی توجهی های دنیا آن هایی را که بیشتر می پسندد انتخاب کند. آدم ها همیشه بهترین ها و گران ترین را انتخاب می کنند. مثل نازی ها که کارشان به قیمت میلیون ها آدم تمام شد یا قضیه ی ویتنام.

 

معین قوی

چهارشنبه ۹۵/۱۱/۲۷ – تهران

3+

3 پاسخ به “معرفی کتاب زندگی در پیش رو، رومن گاری”

  1. پوریا صفرپور

    به یاد دارم که چند ماه پیش زندگی پیش رو رومن گاری رو به لذت هرچه تمام خوندم.
    بیشتر برای من شبیه تماشای فیلم بود. دوست دیگه ای هم که خونده بود بهم میگفت وقتی شروعش کنی احساس نزدیکی عجیبی به متن میکنی.
    برای من، کتاب در واقع انگار حرف زدن درگوشی یک پسربچه و گفتن مگوترین ها و پرسیدن شخصی ترین تردیدها و بدگمانی هاش هست.
    ممنون بابت قلم قوی و حوصله و دقتی که در نگارش جملات انتخابی به خرج دادی.

    1+
  2. ناشناس

    به پیشنهاد شما کتاب رومن گاری رو خوندم و به جرعت میتونم بگم قابلیت اینو داشت زندگیمو عوض کنه یا لااقل جهان بینیمو تغییر بده.ضمن اینکه جملاتی که با دقت و توجه انتخاب کردین عالین منم با دقت هرچه تمام تر این کتابو خوندم و به این جمله رسیدم که نوشته بود(شب سردم شد.بلند شدم و رفتم یک پتوی دیگر رویش انداختم…)نمیدونم به شمام حسی که به من داد رو میده یا نه ولی من برای لحظاتی خوشبختی رو درک کردم و احساس کردم میتونم حتی کلمه ی بی مفهوم عشق رو معنا ببخشم.از معرفی کتابتون ممنون.

    1+
    • معین قوی

      با سلام. خیلی خوشحال شدم که معرفی کتاب تونسته بود یک نفر رو مشتاق کنه و اون یک نفر کتاب رو بخونه و از خوندنش لذت ببره و این شادی رو با منم به اشتراک بذاره.
      متاسفانه چند وقتی هست که فرصت پیدا نکردم وبسایت رو به روز کنم؛ اما سعی می کنم با معرفی کتاب های بیشتر در خدمت خودم و شما و باقی خواننده ها باشم.

      1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *