گفتگو در تهران - سید مهدی موسوی

گفتگو در تهران با سید مهدی موسوی!

9+

«گفتگو در تهران» / سید مهدی موسوی / نشر سایه­ ها / چاپ اول، ۱۳۹۵

 

«چیزی که راجع به کتاب خیلی حال می­ده اینه که وقتی آدم کتاب رو می­ خونه و تموم می­کنه، دوست داشته باشه نویسنده­ ش دوست صمیمیش باشه و بتونه هر وقت دوس داره یه زنگی بهش بزنه.»

– جی.دی سالینجر / ناتور دشت

 

این جمله از کتاب ناتور دشت، روایتی بود از احساس من راجع به کتاب گفتگو در تهران. با این تفاوت که سید مهدی موسوی دوست و همراهی بزرگ است که با تمام مرزها و فاصله­ ها، هر زمان که بخواهم بوده و هست و حسش می کنم. شاید تمام این نزدیکی­ های حسی باعث این شده که من گفتگو در تهران را بهترین داستان و روایت بدانم و با تمام وجود از خواندنش لذت ببرم. نوشته­ ی من نه نقد است و نه تحلیل. تنها می­ خواهم از لذت­ ها و نظراتم راجع به کتاب از منظرهای مختلف بنویسم. ذکر این نکته هم ضروری است که در معرفی کتاب، احتمال لو رفتن داستان وجود دارد. پس اگر کتاب را خوانده اید و یا اینکه به هیچ عنوان قصد خواندنش را ندارید، با این مطلب همراهم باشید.

 

مقدمه: پیش از خواندن، هنگام خواندن

از چند سال قبل در جریان نوشتن رمان دکتر مهدی موسوی بودم و وقتی که در خلال اتفاقات تلخ آذر ۹۲ تمام شعرها و نوشته­ های او از جمله این رمان را نابود کردند، غم زیادی وجودم را فرا گرفت. اما پس از مهاجرت اجباری و گذشت بیش از ۳ سال از آن اتفاق، وقتی خبر چاپ و انتشار کتاب گفتگو در تهران را شنیدم، با ذوق فراوان فایل کتاب را دانلود کردم و با تمام درگیری­ های کاری و محدودیت زمانی، به هر شکلی که شده کتاب را پرینت گرفتم و پس از صحافی با لذت شروع کردم به خواندنش.

تنها زمانی که در اختیار داشتم، صبح بود و مسیری که باید از طریق آن خود را به سر کار می رساندم. با تمام محدودیت­ ها و شلوغی بیش از حد مترو و زمان کم، ذره ذره کتاب را خواندم و ذره ذره اشک ریختم.

 

احساس درونی و نزدیکی حسی

برای منی که در تهران هستم و درگیر گفتگوهای دردناک اطرافم، برای منی که مهدی موسوی را می ­شناسم و با او نزدیکی روحی و حسی زیادی دارم و بسیار پیش آمده که با دردهایش درد بکشم، برای منی که اشک­ های زیادی را از ۸۸ به گونه می کشم و دست بندی سبز و پر از کنایه بر دست دارم، برای من گفتگو در تهران تنها اشک بود و مرور بسیاری از تلخی­ های واقعی. بخش غالب این رمان سرشار از دردها و زخم ­های نویسنده ­اش بود. روایتی از خیانت­ ها، آدم­ فروشی­ ها، تنهایی­ ها، دغدغه­ ها، زندان­ ها، شکنجه­ ها و فرارهای اجباری.

گفتگو در تهران - سید مهدی موسوی
گفتگو در تهران – سید مهدی موسوی

تکنیک­ های به کار رفته در روایت

گفتگو در تهران دارای شخصیت­ های زیادی است که طبق گفته­ ی خود نویسنده، در ۴۰ صفحه­ ی ابتدایی داستان کمی خواننده را دچار سردرگمی می­ کند. اما پس از اینکه داستان به اصطلاح دستمان بیاید، ارتباط تمام فصل­ ها را می­ فهمیم و با شوق ادام ه­اش می­ دهیم.

داستان گفتگو در تهران داستانی غیر خطی است که سرشار از شکست زمان و تغییر راوی می­ باشد. به طوری که ما در هر کدام از ۹۳ فصل (که تقریبا کوتاه هم هستند) روایت را از زوایای مختلفی می­ خوانیم: گاهی مونولوگ شخصیت­ هاست، گاهی راویت دانای کل و گاهی ترکیبی از این دو. در این میان چیزی که بسیار به چشم می­ آید، لوکیشن و موقعیت روایت است. این لوکیشن­ های مختلف برای من بسیار بسیار هوشمندانه و دلچسب بود. به عنوان مثال در یک فصل دیالوگ زن و مرد در هنگام پخش مستند راز بقا و دیدن تلویزیون اتفاق می­ افتاد. ما به عنوان خواننده در این میان هم شاهد دعوای زن و شوهر هستیم و هم در حال تماشای تلویزیون با جزئیات کامل. بنابراین می­ توان گفت که گفتگو در تهران مهدی موسوی (مانند اشعارش) سرشار از تصویر و تصویرسازی است.

نکته­ ی جذاب دیگر این داستان آغاز و پایان­ بندی آن است. در ابتدای داستان و قبل از شروع دو سه جمله از تقدیمی­ های خود کتاب را می­ بینیم و سپس داستان آغاز می­ شود. در انتها داستان با شروعِ خواندن کتابِ یک دوست نویسنده توسط یکی از شخصیت ­ها تمام می­ شود. کتابی که در ابتدای آن هم، همین تقدیمی­ ها نوشته شده است! اینجاست که خواننده مردد شده است و با بهت به ابتدای کتاب باز می­ گردد و از خود می­ پرسد: «آیا شخصیت نویسنده­ ی کتاب درون داستان، شخصیت خود مهدی موسوی بود؟!»

 

تحلیل­ های روانشناسانه

چیزی که در گفتگو در تهران بسیار به چشم می ­آید، تحلیل ­های روانشناسی شخصیت ­ها و تغییرات برخی از آن­ ها بنا به موقعیت­ ها است. به طوری که توی خواننده نمی­ توانی به راحتی به قضاوت افراد و شخصیت­ ها بپردازی و باید در تمام موقعیت­ ها خود را به جای آن شخصیت قرار بدهی. این اصل نسبیت و عدم قطعیت اتفاقی بسیار زیبا و مناسب است که به تمامی در خدمت روایت است و در راستای موضوع داستان پیش می­ رود و علاوه بر آن خواننده و مخاطب را به تفکری عمیق وا می­ دارد.

 

در انتها باید بگویم که گفتگو در تهران با تمام درد و اشکی که داشت، برای من بسیار دلچسب بود و به تمامی با کلیت روایت و موقعیت ­های مختلف همزادپنداری می کردم.

به امید روزی که هنرمندان سرزمینم با ذهنی آزاد و روحی آزاد در وطن خودشان نفس بکشند و بهترین­ ها را برای مردم شان بیافرینند.

گفتگو در تهران - سید مهدی موسوی
گفتگو در تهران – سید مهدی موسوی

برخی از جمله­ های کتاب گفتگو در تهران:

  • : «می­دونی عاطفه شاید تو راس بگی. اما من واسه خودم یه مسیری دارم. حتی اشتباه هم باشه تغییرش نمی دم. مهم این نیست که کدوم وری می ری. مهم اینه که تا تهش بری.»
  • : «عشق چیز عجیبیه مجتبی. مواظب باش گیرش نیفتی. مشکل ما هنرمندا اینه که از روی کتابا عاشق می شیم. دنیای واقعی خیلی فرق داره. زشته. داغونه. همیشه هم آدم بدا برنده می شن. اگه با دلت جلو بیای همون اول قصه باختی…
  • : «تقصیر خودته! شما دو تا از اول به هم نمی اومدید. یعنی راستش رو بخوای زیادی به هم میاین! آدمایی که زیادی مثل همدیگه ن همش مثل سگ و گربه به هم می پرن!»
  • – «ببین تلویزیون آدم رو احمق بار میاره. آدم آخرش میشه یه چیزی مث تو! اونا اونجا نشسته ن و هر چی میخوان به خوردت میدن. تو باید خودت انتخاب کنی پسر. تا کی می خوای صبر کنی تا اونا واسه ت انتخاب کنن؟!»
  • این آدم هایی که ریخته اند توی خیابان دنبال چه اند؟ فکر می کنند راهی وجود دارد که اوضاع دنیا را بهتر کند؟ مثلاً نفر بعدی آمد و همه چیز خوب شد و مثلاً کنسرتم هم مجوز گرفت! وقتی همان هایی که توی خیابانند می آیند کنسرت من که باباکرم بزنم و قر بدهند! وقتی همان معترض هایی که توی خیابانند در کنسرت ها و کافه ها داد می کشند: «یه چیز شاد بخون!!…» وقتی همان ها زورشان می گیرد آلبومم را اریجینال بخرند… پس ما توی خیابان چه گهی می خوریم؟ ما چند تا روشنفکر ایده آل گرا با این مردمی که شب جمعه شان برایشان از اندیشه و هنر ضروری تر است چه غلطی بکنیم؟
  • : «کتابای من در مدح چیزی نیستن. از جنس زندگی‌ان. اتّفاقاً قهرماناش آدمای بازنده‌ن. آدمایی که یه روز به یه چیزایی اعتقاد داشتن اما الان شک کردن. امّا نه می‌تونن آرماناشون رو کنار بذارن نه دیگه می‌تونن به اون آرمانا ایمان داشته باشن.»
  • یه فاجعه که بین دو نفر اتّفاق می افته همیشه هر دو طرف مقصّرن.
  • آدما همیشه مجبورن بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنن. یادت باشه گاهی انتخاب راه بد یه پایان خوشه…
  • صدای زنگ تلفن از راهرو یا اتاق نگهبان می آید. هیچ تصوّری از خارج سلول ندارم. ولی صدای زنگ هر دفعه می پیچد توی سرم و چیزی در دلم فرو می ریزد. صدای زنگ یعنی یک نفر را می خواهند ببرند برای بازجویی. صدای زنگ یعنی باید سریع لباس و چادرم را بپوشم و آماده ی چشم بند زدن بشوم. شاید نوبت شماره ی ۳۷ باشد. اینجا تمام آدم ها به عدد تبدیل می شوند. عدد اعتراف ها، عدد حمام کردن ها، عدد کتک خوردن ها، عدد تک نویسی ها، عدد روزهای انفرادی… راستی چند روز است که اینجا هستم؟
  • واسه کیا بری داخل زندان؟ واسه این روشنفکرایی که از حسودیشون یه معرّفی یا نقد واسه کتابت توی روزنامه ها یا مجلّه هاشون نمی نویسن؟ واسه این مردمی که رمان فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی رو از رمان تو بیشتر می خرن و دوس دارن؟ واسه زینب که فردا که دربیاد باز می خواد هر روز بهت تهمت بزنه و آبروتو جلوی طرفدارات ببره؟ واسه کی حسین؟
  • این غم عمیق، صورتش را از همیشه زیباتر کرده است. بعضی ها زیباییشان از جنس رنج است. برای همین هر چقدر دردهایشان بیشتر می شود عمق زیباییشان هم بیشتر می شود.
  • : «تغییر بدیم که چی بشه؟ همه خوشحالن! همه راضی ان! این رو توی کلّه ت فرو کن که من و توایم که فرق داریم. ماییم که با فکر کردنمون وصله های ناجور طبیعتیم. این ماییم که باید منقرض بشیم نه اونا!»
  • : «ولی حسین من اعتقاد دارم که تو می‌تونی یه چیزایی رو تغییر بدی. تو مثل من نیستی. هنوز به آدما ایمان داری. هنوز فکر می‌کنی روز خوبی وجود داره که بخوای یا نخوای بسازیش. حاضر بودم نصف زندگیمو بدم امّا ایمان تو رو داشته باشم. تازه تو هنوز به خدا اعتقاد داری. می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی هنوز یکی هست که وقتی می‌دونی همه‌ی راها بسته‌س، چوب جادوییشو از اون بالا تکون می‌ده و یه راهی باز می‌شه. مهم نیست که واقعی باشه یا نه. امّا اعتقاد بهش باعث می‌شه بشه این حجم عظیم از کثافت رو تحمّل کرد و جلو رفت. امّا من… امّا من ناامیدم…»
  • – «هه… اگه ما هم نخوایم فکر کنیم و بجنگیم پس فرق ما با اون احمقا چیه؟»

– : «فرق زیادی نداریم! فقط ما حماقت رو انتخاب کردیم به جای اینکه انتخاب بشیم. که می دونیم اگه چشامونو وا کنیم چه حجم عظیمی از گند و گه دنیا رو فرا گرفته. واسه همین چشامونو می بندیم و سعی می کنیم احمق خوبی باشیم. فرق ما اینه که نمی تونیم حتّی احمقای خوبی باشیم. کافیه قرص و مشروب و کوفت و زهرمارمون کم بشه یه دفه واقعیّت آوار میشه رو سرمون. یه دفه وسط عروسی می زنیم زیر گریه. یه دفه با مشت می کوبیم توی شیشه ی خونه مون و حتّی نمی فهمیم چرا همه جا رو خون برداشته. ما حتّی توی احمق بودنم خوب نیستیم…»

گفتگو در تهران - سید مهدی موسوی
گفتگو در تهران – سید مهدی موسوی
  • نمی‌دانم مادر نمی‌فهمید یا خودش را به نفهمیدن می‌زد. هر کدامش که باشد هیچ‌وقت او را نبخشیدم. کسی که نمی‌خواهد بداند، کسی که این‌همه نشانه را می‌بیند امّا نمی‌بیند، جرمش از آنکه می‌داند و کاری نمی‌کند کمتر نیست.
  • : «می دونی خوبی تو چیه؟ اینکه کم حرف می زنی. کلمه ها احساسات رو به گند می کشونن. همه شون توضیحات احمقانه ای هستن که مخاطبو بیشتر گمراه می کنن. می دونی من چرا اینقدر حرف می زنم؟ از سکوت می ترسم. وقتی ساکت میشم مغزم شروع می کنه به کار کردن و بعد ممکنه دیگه نتونم ادامه بدم. آدم باید با یه چیزی جلوی این مغز لعنتی رو بگیره. با دراگ، با مشروب، با سکس، با حرف زدن، با آواز خوندن… فقط نباید بذاری شروع به کار کنه. وگرنه دیگه تحمّل دنیا سخت میشه…»
  • : «نه! هنر هیچ غلطی نمیتونه بکنه. فقط به چند تا دیوونه ی دیگه مث خودت پیغام می دی که آهای! تو تنها نیستی منم دهنم داره صاف میشه. خب که چی؟ خود من مثلاً از اینکه می فهمم «شرش» یا «هدایت» یا «همینگوی» یا «کرت کوبین» هم مث من رنج می بردن خوشحال می شم؟ نه! فقط بیشتر داغونم می کنه! کی می تونه از بدبختی دیگران، از رنجای یکی دیگه که داره تبدیل به یه اثر هنری می شه لذّت ببره؟ نمی دونم… شایدم بعضیا لذّت می برن…»
  • : «سعی کن بهش نزدیک تر بشی. سعی کن بری توو خونه شون. نه که فکر کنی می گم کار حرام کنیا. نه! اوّلاً خدا راه شرعیشو که باز گذاشته دوماً اگه اونم نشد اصل نظام واجب تر از هر گناه و صوابیه. بهش می گن قاعده ی دفع افسد با فساد. ما توی سازمان آدم داریم که تا حالا نماز شبش ترک نشده امّا به خاطر پایداری و امنیّت نظام مجبور شده جایی استغفرالله مشروبم بخوره. تو هم اگه لازم شد همرنگشون بشو. ما فتواش رو هم گرفتیم و مشکل شرعی نداره.»
  • با دخترها اگر خودت باشی نمی توانند تحمّلت کنند. باید همیشه یک نقاب شاد احمق را به صورتت بزنی تا بتوانی از بودن با آن ها لذّت ببری! حتّی وسط سکس هم هی باید دروغ تحویلشان بدهی. مثلاً به کدام دختر می شود وسط سکس گفت که من عاشق تو نیستم ولی برای تحمّل پوچی جهان لازم است به غریزه تن بدهیم و تو با توجّه به هیکل و چشم های زیبایت از بقیه ی آدم ها قابل تحمّل تر هستی؟! به جای این ها باید بگویی عشق من تو بهترینی…! دیوانه ات هستم…! آااااه…! عزیزکم…!
  • : «می دونی خوبی داستان نوشتن چیه؟ می شه همه ی واقعیتا رو با یه اشاره ی خودکار عوض کرد. می شه حق رو از یه نفر به نفر دیگه داد. می شه مخاطب رو گول زد. می شه چیزای احمقانه ای مث امید و عشق رو ساخت و به خورد مردم داد تا بتونن زندگی رو تحمّل کنن.»
  • من توی زندگیم مزخرف زیاد گفتم. اینم یکیش… این روزا به وجود خود خدا هم شک دارم چه برسه به این که بخواد از اون بالا معجزه بفرسته! دوره ی معجزه ها تموم شده. ترجیح می دم به توالت خونه م اعتقاد داشته باشم تا خدایی که این همه بدبختی رو می بینه امّا فقط لبخند می زنه و با لذّت نگاه می کنه.
  • انگار شوق خواندن در من مرده است. انگار قبلاً در من کسی زندگی می کرده که یک شب بی هیچ مقدّمه چمدانش را بسته است و گفته: خداحافظ…
  • : «من که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. آدمی که چیزی واسه از دست دادن نداره از همه چی خطرناکتره!»
  • : «چه جور می تونی ببخشی؟»

-: «چرا فکر می کنی تنها آدم دنیا که اشتباه کرده و می کنه تویی؟ من اگه تو رو نبخشم چه جور می تونم خودم رو با این همه اشتباهی که توی زندگیم مرتکب شدم ببخشم؟ تو رفیق منی… اگه گوشت منم بخوری استخونمو دور نمی ریزی…»

  • تنها چیزی که می‌دونم اینه که دوست داشتن نه وابسته‌ی لمس تنه نه محتاج دیدار. تنها چیزی که می‌دونم اینه که توی تمام کتابا، توی تمام فیلما، توی هر جایی که بوی ادبیات و هنر رو بده می‌تونی پیدام کنی. می‌تونم پیدات کنم. یه کلمه، یه تصویر از هزاران کیلومتر اون‌ورتر می‌تونه ما رو به هم وصل کنه، یکیمون کنه… تو منو توی این کتابا و کلمه‌ها پیدا کردی. چه‌جور می‌تونی تا وقتی این کلمه‌ها نفس می‌کشن گمم کنی؟ چه‌جور می‌تونم گمت کنم؟
  • : «وقتی کسی کتاب می خونه یه چیزی فراتر از واقعیت می خواد. یه چیزی که واسه ش این زندگی لعنتی رو قابل تحمّل تر کنه.
گفتگو در تهران - سید مهدی موسوی
گفتگو در تهران – سید مهدی موسوی

 

معین قوی

جمعه ۹۶/۰۲/۰۱ – تهران

9+

5 پاسخ به “گفتگو در تهران با سید مهدی موسوی!”

  1. مائده سلیمی

    برای نسل من که نه انقلاب و دیدم نه ماجراهای بعدشو و واسه سال۸۸هم اونقدر سنمون کم بود که باز درک نکردیم چی بود چی شد خوندن این کتاب برای ما هم خیلی ملموس بود طوری بود که با ندیدها تونستیم راحت ارتباط برقرار کنیم وبفهمیم چون گتفتگو در تهران شاید درست ترش گفتگو در ایران باشه همه میتونیم باهاش خیلی راحت برقرار کنیم چون از جنس زندگیمون بود..

    6+
  2. محمد

    خیلی خیلی بد بود ….بیشتر از ۳۰ صفحه نمیشه خوند… اقای موسوی خیلی نیاز به وقت گذاشتن و کار داره ..داستان اصلا پیوستگیش خوب نبود و بیشتر مثل اینه که داری جزوه درسی میخونی و باید حل کنیو یاد بگیری و جلو بری…. اصلا جذاب نبود و چیزی برای خوندن نداشت ..همون مهدی موسوی و فکرها و حرف های تکراری … شخصیت های صفر و یکی ….

    1+
    • معین قوی

      دوست عزیز! پس مشخص هست که شما خواننده و مخاطب مهدی موسوی نیستید. همینطور با فضاهای داستانی پست مدرن و جریان سیال ذهن ارتباط و آشنایی زیادی ندارید.

      4+
  3. هما

    در کل خیلی واقعی بود برای مردمی ک نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی میخونن و دنبال عشق واقعی میگردن یکم سنگینه و تلخیش یکم تو ذوق میزنه توصیه میشه بعد اینکه کتابو تموم کردین و متوجه ماجرا شدین دوباره بخونیدش از اول تا متوجه ریزه کاریاش بشین رمان شیرینی نیست مطمئنا خواننده با خوندش شاد و شنگول نمیشه برعکس مجبوره فکر کنه رنج ببره و شاید عصبی بشه گریه کنه حتی …

    2+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *